تبليغاتX
... می آید

به شیعیان و دوستان ما بگویید که خدا را به حق عمه ام حضرت زینب(علیه السلام) قسم

دهند تا فرج مرا نزدیک گرداند.

1.شیفتگان حضرت مهدی علیه السلام 251:1


 

سه شنبه پنجم بهمن 1389 9:48 |


مهدی ما...

همیشه با خودم فکر می کردم اگه در زمان امام حسین بودم  واقعا جز کدوم گروه بودم ؟

امام حسین(ص)  یا یزید؟

چقدر به یاران امام حسین (ص) غبطه می خورم، چقدر قشنگ جان خودشون رو در راه امام زمانشون (ص)

هدیه کردند، چه اخلاصی!!!؟ چه یقینی؟!!!!

... ای کاش بشه که هر کدوم از ماها هم یه همچین یارانی برای امام زمانمون(ص) بشیم؟

امام زمانی که بارها و بارها اجداد بزرگوارشون درباره غریبی و تنهایی ایشان به ما تذکر داده اند...

"...مهدی(ع) ما در عصر خویش مظلوم است. تا می توانید، درباره اوسخن بگویید و قلم فرسایی کنید. آنچه

درباره شخصیت وی بگویید درباره همه معصومین علیهم السلام گفته اید؛ زیرا ایشان همه در عصمت،

ولایت و امامت یکی اند و چون عصر، عصر مهدی ما علیه السلام است، سزاوار است درباره او سخن ها

گفته شود ... باز تاکید می کنم که درباره مهدی ما زیاد بگویید و بنویسید. مهدی ما مظلوم است.

بیش از آنچه نوشته و گفته اند، باید درباره اش نوشت و گفت."                   "اباعبدالله الحسین(ص)"

1.ترجمه صحیفه ی مهدیه(انتشارات دارالثقلین،چاپ جهارم):58.


 

سه شنبه پنجم بهمن 1389 9:32 |


رحمه للعالمین

محمد صلی الله علیه و آله و سلم هشت نفر از نزدیکانش را که هر کدام پرچمدار لشکر بودند کشته بود؛

بغض هیچ کس را به اندازه او در دل نداشت؛ آرزوی کشتن او را داشت؛

تا اینکه مکه را فتح کرد ...

از تحقق آرزویش ناامید شد ...

به خود گفت: عرب دین او را پذیرفته است، من کی  می توانم انتقام خود را از او بگیرم؟!

 تا اینکه ...

افراد قبیله هوازن در منطقه حنین جمع شدند، نزد آنها رفت تا شمشیری بگیرد و محمد صلی الله علیه و آله و سلم

 را به قتل برساند!!!

با خود می اندیشید که چه طور عمل کند؟؟؟

مردم از دور محمد صلی الله علیه و آله و سلم پراکنده شدند؛ او با چند نفر معدود تنها ماند؛

از پشت به او نزدیک شد و شمشیر را بالا برد ... .

ناگهان آتشی به سویش زبانه کشید؛ نزدیک بود او را از بین ببرد.

محمد صلی الله علیه و آله و سلم روی خود را به سوی او کرد و گفت:

شیبه نزدیک بیا و بجنگ!

شیبه نزدیک شد؛ محمد صلی الله علیه و آله و سلم دستش را روی سینه اش قرار داد؛

 بلافاصله احساس کرد که  محمد صلی الله علیه و آله و سلم را از همه مردم بیشتر دوست دارد!!!

جلو رفت و پیش رویش جنگید که در این حال اگر با پدرش روبرو می شد در راه یاری

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را هم می کشت.

جنگ تمام شد ؛ بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وارد شد؛

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: "آنچه خدا برایت خواست از آنچه تو برای خودت خواسته بودی،

 بهتر است."

و آنگاه همه  آنچه را با خود فکر کرده بود برایش بیان کرد و گفت: هیچ کس جز خدا بر این مسائل آگاه نبود؛

 اسلام آوردم.

بحارالانوار 21/154، به نقل از خرائج

 


 

دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 16:49 |


...

خضر علیه السلام از آب حیات خورده است و لذا او زنده است و تا دمیدن صور نخواهد مرد. او همواره پیش

ما می آید و بر ما سلام می کند. ما صدای او را می شنویم ...

به وسیله او رنج غربت را از قائم ما علیه السلام  در زمان غیبت خواهد زدود و با مانوس بودن  با

 وی(قائم علیه السلام) او را از تنهایی و غربت رهایی بخشید۱.                         "غریب الغرباء"

از خود آغاز می کنم که هر کس از خود شروع کند، امر فرج اصلاح خواهد شد...

نقش من در طولانی شدن غیبت یا کوتاه شدن آن چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

1.اثبات الهداه3:480؛حیاه القلوب 1:285/آشتی با امام عصر(عج) دکتر علی هراتیان


 

دوشنبه بیستم دی 1389 15:55 |


شهادت سید الساجدین رو به حضرت ولی عصر(عج) و همه شیعیان آن بزرگوار تسلیت عرض می کنیم.


 

جمعه دهم دی 1389 10:10 |


انیس و مونس دلها

تا حالا شده یه مشکلی تو زندگی تون پیش بیاد و خدا رو شکر کنید؟

وقتی گره ای یا مشکلی  تو زندگی آدم پیش میاد، وقتی که امید آدم ناامید میشه ، وقتی که درمونده میشه و

نمیدونه چی کار کنه ...

اون موقع است که آدم  تازه به یاد انیس ومونس واقعی اش می افته ، به یاد کسی که ...

                "انا جلیس من ذکرنی۱"        "من همنشین کسی هستم که مرا یاد کند"

                                              !!!!!!

حالا شما بگید باید شکر این خدا رو به جا آورد یا نه؟

خدایی که دوست داره بنده اش همنشینش باشه، خدایی که هر بار از یه راهی میخواد بنده اش رو متوجه

خودش کنه، و بهش لطف کنه...

گاهی هم از طریق یه مشکل ...

خدایی که که حتی خودش وسیله رفع گرفتاری رو هم  برای ما قرار داده؛

 فقط  کاش که ازشون غافل نشیم...

                        "نحن ...سفن النجاه۲"             " ما... سفینه های نجات هستیم."

اون موقع است که آدم با همه وجود حس میکنه که تکیه گاه محکمی داره ، اون موقع است که آدم حس

میکنه که کسی رو داره که باهاش می تونه سخترین مشکلات و گرفتاری های عالم رو برطرف کنه ، اون

موقع است که آدم شیرین ترین لحظه های زندگی رو تجربه میکنه، لحظاتی که با هیچ لذتی تو دنیا نمیشه

عوض کرد.

          سر ارادت ما و آستان حضرت دوست               که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست         

                                              السلام علیک یا سفینه النجاه

1.بحارالانوار/ج3/ص329

2.بحارالانوار/ج77/ص302


 

جمعه دهم دی 1389 9:52 |


ستون خشکیده

مسجد النبی ساخته شده بود، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر تنه درخت خرمایی که در صحن

مسجد باقی مانده بود تکیه می دادند و برای مسلمانان سخن رانی(مخصوصا روزهای جمعه) می کردند؛

...

جمعیت زیاد شد، اصحاب پیشنهاد کردند که منبری برای رسول خدا ساخته شود تا همگان، به آسانی بتوانند

پیشوای مهربان خود را ببینند.

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اجازه  فرمودند؛ و منبری از چوب با دو پله و یک عرشه ساخته شد.

اولین جمعه ای که پیش آمد...

رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم جمعیت را شکافتند تا با پشت سر گذاشتن آن ستون نخل، به طرف

منبر ره سپار شوند. بر عرشه منبر قرار گرفتند، یکباره صدای ناله ی ستون خشکیده همانند زن فرزند مرده

بلند شد. با ناله ی ستون، صدای جمعیت نیز به گریه و ناله  برخاست.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از منبر به زیر آمدند؛  ستون را در بغل گرفتند و دست مبارک را بر آن

کشیدند و فرمودند:

" آرام باش ! ".

سپس به طرف منبر برگشته خطاب به مردم فرمودند:

            " ای مردم ! این چوب خشک نسبت به رسول خدا اظهار علاقه و اشتیاق می کند و از دوری وی

محزون می گردد؛ ولی برخی از مردمان باکشان نیست که به من نزدیک شوند یا از من دور گردند! اگر من

او را در بغل نگرفته بودم، تا روز قیامت از ناله خاموش نمی شد.۱"

                                                               !!!!!

          کاری کنیم؛ ورنه خجالت برآورد                                روزی که رخت جان به جهان دگر کشیم

                                                   اللهم عجل لولیک الفرج

1.بحارالانوار17 : 326-327 ./آشتی با امام عصر (عج) دکتر علی هراتیان


 

پنجشنبه دوم دی 1389 9:1 |


...به یاد صاحب عزای امروز باشیم

"اگر مومنی در مجالس سوگواری، پس از ذکر مصائب حضرت سید الشهداء علیه السلام برای

من دعا کند، من برای او دعا می کنم۱."

1.مکیال المکارم 333:1 


 

پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 8:24 |



 

چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 15:52 |



 

دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 13:16 |


دل پر خون

 

اگر روزگار مرا به  تاخیر انداخت و سرنوشت مرا از یاری تو بازداشت و نتوانستم با آنان که

با  تو جنگیدند بجنگم و با ستیزاندگانت بستیزم، اینک صبح و شام بر تو شیون می کنم و به

جای اشک بر تو خون می گریم، به خاطر افسوس بر تو و دریغ و سوز مصائبی که بر تو فرود آمد، تا از غم مصیبت و غصه رنج آن بمیرم.

1.زیارت ناحیه مقدسه امام عصر(عج) خطاب به جد غریبشان/بحار الانوار ج101 ص 320

 


 

یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 6:42 |


شمیم هلهله در آسمان

 

صحنه تاریخ، آماده؛ شروع داستان

تک تکِ نقش‏آفرینانش عزیز و مهربان

یک نمایشنامه زیبا و جالب، خواندنی

کارگردان توانایش، خداوند جهان

پرده اول: صدای مبهم یک قافله

می‏شکافد سینه خشک کویری ناتوان

بوی باران، بوی ناب اتفاقی بی‏نظیر

عطر آواز ملایک در سکوت کاروان

منبری بسیار ساده، پله پله تا خدا

ایستاده قلب عالم بر بلندای جهان

چشم‏ها خاموش، سرشار از سؤالاتی شگفت

هان! چه می‏خواهد بگوید خاتم پیغمبران

می‏گشاید لب، به «بسم اللّه الرحمن الرحیم»

می‏برد بالای سر، دست ولایت ناگهان...

پرده دوم: صدای همهمه، باران نور

رقص و آواز و شمیم هلهله در آسمان

روزگار از شوق فریاد «علی» سر می‏دهد

با ولایت بیعتی جاوید می‏بندد زمان

پرده آخر: کسی از نسل تاریخ غدیر

می‏رسد با ذوالفقاری انتهای داستان


 

پنجشنبه چهارم آذر 1389 9:59 |


امیر المومنین

 

برخاست و رسالتش را تکمیل کرد؛ می‏دانست باغ فردا را چه گل‏هایی روشن می‏کند.

غمگین علف‏های هرزه بود؛ و سرمست از عطر گل‏هایی که در راه بودند.

آهای، مردم! این، آخرین ودیعتی است که عشق بر شانه‏های خسته ولی صبور من گذاشته؛

 مژده می‏دهم شما را به پیوند خدا و ملکوت با زمین، به پیوند بی‏وقفه نور و رنگین کمان، به

بارانی که ریشه در خاک دارد و آسمان به شستن سر و روی خودش با آن، مباهات می‏کند.

خورشید نورش را از چشم‏های صبور این مرد می‏گیرد. ستاره‏ها تلالؤ آسمانی خنده‏های او

هستند. هر چند این مرد غمگین کم می‏خندد؛ امّا باور کنید وقتی بخندد، دنیا را بهاری می‏کند!

بخند علی! تو می‏دانی تمام پیامبران قبل از منی! تو ادامه همه دلتنگی‏های من و حرا هستی! تو

معنی دهنده تمام گریه‏های شبانه نوحی! تو هیبت موسا داری! تو نفس عیسا داری! تو از خون

ابراهیمی، از تبار اسماعیل، از سلاله عشق، تو محمدی! تو من هستی و من توام؛ در آیینه

وحدت ازلی! بخند علی و دستی را که بالا می‏برم، ایستاده نگه دار! تا تاریخ زیر سایه آن بخندد،

تا فردا از سر انگشت‏های تو اجازه ورود بگیرد، تا عشق حق داشته باشد از این همه باران

بی‏وقفه‏ای که بر این دل‏های خسته باریدیم، بگوید! حالا رنگین کمان چشم‏های تو معنای همه

باران‏هاست. حالا منم و دست‏های تو و تویی دست نیاز این خاکِ مشتاق!

آن سوتر از برکه، در صحرا غلغله برپاست. شاد باش گویان از راه می‏رسند؛ امّا کائنات به

 تهنیت مردی می‏آید که صبوری سال‏های سخت فردا از چشم‏هایش هویداست و به همه

دشنه‏هایی که در راهند با لبخندی به وسعت این کویر می‏نگرد...

بگذار سکوت علی پایانی باشد بر همه زخم‏های تاریخ؛ امّا فریاد آسمان از همین دقایق

جاری برمی‏خیزد.

لبخند بزن علی! عید لبخند است، هر چند دلت اندوه کوه‏ها را بکشد... لبخند بزن مولا!

 لبخند بزن امام!

لبخند...


 

پنجشنبه چهارم آذر 1389 9:48 |


الغوث

 

رحمه للعالمین در عالم رویا به ابوالفاء فرمودند:

هر گاه شمشیر به گلویت رسید - با دست مبارک به گلوی خویش اشاره

فرمودند - پس به حضرت مهدی(علیه السلام) استغاثه کن که او به فریادت

می رسد. او برای هر کس که به او پناه ببرد و به او استغاثه کند، پشت و پناه

و فریاد رس است.

منبع:بحارالانوار/ج ۹۴/ص ۳۵و۳۶


 

چهارشنبه سوم آذر 1389 1:11 |


موسم حج

دور آخر طوافش بود.فقیری پا به پایش می آمد وچیزی میخواست .هرچه

می گفت ندارم ،باز اصرار میکرد. همیانش را نشان داد

:ببین ،خالی خالی است !

دیگر چیزی ازش نخواست ،رفت .

بعد طواف کنار یک جوان دیدش دوباره. جوان خم شد . چیزی از روی زمین

 برداشت و گذاشت توی مشت مرد.

فقیر خندید. تشکر کرد ،دعا کردو بعد هم توی جمعیت گم شدند هر دو

شان....

از مردم سراغش را گرفت ،گفتند :"آن جوان ،یک جوان علوی است که هر

سال از مدینه می آید حج ،پای پیاده.

خیلی گشت .جوان نبود .عوضش فقیر را پیدا کرد ،پرسید :"چه گرفتی که

 این همه خوشحال شدی ؟

چشمهای مرد پر از اشک شد ،مشتش را باز کرد .یک تکه طلا کف دستش

 بود اندازه ریگهای بیابان .

گفت :"به خدا یک سنگ برداشت .یک سنگ معمولی !تا گذاشت کف دستم

 دیدم طلاست !


 

پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 15:23 |